ترانه ها یادها و خاطره ها

رسول خدا صلي‌الله عليه وآله و سلم مي‌فرمايند: «ان الله جميل و يحب الجمال»

آتش در نیستان

آتش در نیستان

دستگاه شور اواز ابو عطا سرپرست گروه جلال ذوالفنون

جلال ذوالفنون ستار (سه تار)

علی ناظری ستار جواد ایمانی ستار

حسین یارا ستار بیژن زنگنه تنبک

سهیل ذوالفنون ستار بیژن کامکار دف

روی الف

۱ـ سپیده(آواز در گوشه حجاز) همنواز اواز جلال ذوالفنون شعر خیام

۲ـ آتش در نیستان (مقدمه و تصنیف ) ساخته شهرام ناظری شعر مجذوب علیشاه

۳ـ یار مرا .... ( قطعه ضربی ) ساخته جلال ذوالفنون تنظیم اواز شهرام ناظری

۴ـ قطعه ضربی ساخته جلال ذوالفنون

روی ب

۱ـ آن کیست ... ( بداهه نوازی و بداهه خوانی )همنواز آوز جلال ذوالفنون

۲ـ ارغوان (تصنیف ) ساخته شهرام ناظری شعر حافظ

روی الف

هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که جرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در ایینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری



یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت جون عشقی که در جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به اتش گفت کین اشوب چیست مر تورا زین سوختن مطلوب چیست

گفت اتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم

زان که میگوفتی نییم با صد و مود همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است



یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشعوح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ کوه تور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بهر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضه امید تویی راه ده ای یار مرا

روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

دانه تویی دامتویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام به مگذار مرا

این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبدی ابن همه گفتار مرا

روی ب

ان کیست کز راه کرم بامن وفا داری کند بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی ارد به دل پیقام وی انگه به یک پیمانه می بامن وفا داری کند

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود ازاو نومید نتوان بود از او باشد که دل داری کند

پشمینه پوش توند خو از عشق نشنیدست بو از مستیش رمزی بگو تا ترک هشداری کنم

زان طره پر پیچ خم سهل است اگر بینم ستم از بند و زنجیرش جه غم ان کس که عیاری کند

با جشم پر نیرنگ او حافظ نکن اهنگ او کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند



بتد دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد بهار عارضش خطر به خون ارغوان دارد

ز جشمش جان نشاید برد کز هر سو که میبینم کمین از گوشه ای کردست و تیری در کمان دارد

خدارا داد من بسپان از او ای شحنه مجلس که می با دیگران خوردست و با من سر گران دارد

چو اتادست در این ره که ار سلطان معنی را در این درگاه میبینم که سر بر استان دارد

چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 9:29  توسط hamid  |