ترانه ها یادها و خاطره ها

رسول خدا صلي‌الله عليه وآله و سلم مي‌فرمايند: «ان الله جميل و يحب الجمال»

شب میخونه

هدیه تقدیم میکند

"شب میخونه"

با صدای هایده

سراینده ترانه - دوبیتی و اشعار متن : هدیه

آهنگساز : فرهنگ شریف

تنظیم کننده آهنگ : محمد حیدری

تکنواز تار : فرهنگ شریف

ضرب : علی توللی

اشعار متن با صدای هدیه

پخش از شرکت ترانه

من میخوام به خونه خدا برم
اگه میخونه نرم کجا برم

ارایه متن کامل در ادامه مطالب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:3  توسط hamid  | 

اوج صدا

صداهای ماندگار : هایده

گوش کنید

تنها صداست که می ماند و عشق و ....

وقتی که مثل شراب مست مستم می کنی

عاشق عشق میشم مِی پرستم می کنی

وقتی که به من میگی جون من بسته به جونت

منو آروم می کنه اون صدای مهربونت

نمی دونم که چرا دوباره دیوونه میشی

خراب و ویرونه میشی

بتی که داغونه میشم ابری که گریونه میشم

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

نمی دونم که چرا

دوباره دیوونه میشی دوباره دیوونه میشم

دوباره دیوونه میشی دوباره دیوونه میشم

دل غمگین من و باز تو آروم می کنی

می شکنه طلسم غم آخه جادوم می کنی

دل غمگین من و باز تو آروم می کنی

می شکنه طلسم غم آخه جادوم می کنی

وقتی که تو بد میشی باز می بینم دنیا رو سرم خرابه

می بینم که باز دارم دق می کنم همه چیم نقش برابه

اما تا می خوام برم گریه کنون سر به دیوار بکوبم

باز به دادم می رسی به من میگی عشقمی تو خوب خوبمی

باز میگم عزیز من پا رو قلبم نمی ذاره

مهربونه با من و اشکمو در نمیاره

نمی دونم که چرا دوباره دیوونه میشی خراب و ویرونه میشی

بتی که داغونه میشم ابری که گریونه میشم

نمی دونم که چرا

دوباره دیوونه میشی دوباره دیوونه میشم

دل غمگین من و باز تو آروم می کنی

می شکنه طلسم غم آخه جادوم می کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 8:50  توسط hamid  | 

آتش دل

آتش دل

شاعر : سالک اصفهانی

خواننده : جلال تاج اصفهانی

دل در آتش غم رخت تا که خانه کرد
دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد
آفتاب عمر من فرو رفت و ماهم از افق چرا سر برون نکرد
هیچ صبح دم نشد فلک چون شفق به خون دل مرا لاله گون کند
ز روی مهت جانا پرده بر گشا
در آسمان مه را منفعل نما
به ماه رویت سوگند که دل به مهرت پایبند به طره ات جان پیوند
قسم به زند و پازند* به جانم آتش افکند خراب رویت یک چند
بیا نگارا جمال خود بنما
ز رنگ و بویت خجل نما گل را
رو در طرف چمن بین /بنشسته چو من
دل خون بس ز غم/یاری غنچه دهن
گل درخشنده چهره تابنده غنچه در خنده بلبل نعره زنان
هر که جوینده باشد یابنده دل دارد زنده بس کن آه و فغان
ز جور مه رویان شکوه گر سازی
به ششدر** محنت مهره اندازی
همچون سالک دست خود بازی
همچون سالک دست خود بازی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:45  توسط hamid  | 

باور نکن تنهایی ات را

باور نکن تنهایی ات را
من در تو پنهانم تو در من


از من به من نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیک تر من


باور نکن تنهایی ات را
تا یک دل و یک درد داری


تا در عبوراز کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاریم


دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایی ات را


هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها


من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم


حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم


این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل


باور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزل

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 8:31  توسط hamid  | 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

مهستی

بانوی آواز ایران

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دله من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچکسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صافو خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتمو خورشید نبود
آسمون، خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریبو ناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من
همه ی آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچکسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن

کسایی که واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دله من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچکسی عاشقم نکرد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 8:21  توسط hamid  | 

هر کی با حقیقته تو دلش محبته

هر کی با حقیقته   تو دلش محبته

هر کی با یه قلب پاک   عاشق رفاقته

 

مثل من همیشه تنها می مونه

یه غریقه که تو دریا می مونه

  

خوش به حالت که تو بی محبتی

بردی از یاد منو

مثل طوفان اومدی نشستی و

دادی بر باد منو

  

تو منو شکستی ، آفرین به تو

با همه نشستی ، آفرین به تو

تو با من عهد و وفا رو بستی و

خودتم گسستی ، آفرین به تو

 

تو هنوز عشق منی ، اسیرتم

عمر منی ، اسیرتم

منو کشت این دل غافل

 

یه پریشونه دلم ، چی کار کنم

خونه دلم ، چی کار کنم

مگه آروم می شه این دل

 

چه کنم چشمای تو، اشک چشمامو ندیده

شور و حال عشق تو ، از دلم پا نکشیده

 

تا زمانی که پی محبتم ، مستحق غمتم

من دیوونه که با حقیقتم ، مستحق غمتم

 

 خوش به حالت که تو بی محبتی

بردی از یاد منو

مثل طوفان اومدی نشستی و

دادی بر باد منو....

 

درود بر خواننده اش مهستی دلها

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:38  توسط hamid  | 

آتش در نیستان

آتش در نیستان

دستگاه شور اواز ابو عطا سرپرست گروه جلال ذوالفنون

جلال ذوالفنون ستار (سه تار)

علی ناظری ستار جواد ایمانی ستار

حسین یارا ستار بیژن زنگنه تنبک

سهیل ذوالفنون ستار بیژن کامکار دف

روی الف

۱ـ سپیده(آواز در گوشه حجاز) همنواز اواز جلال ذوالفنون شعر خیام

۲ـ آتش در نیستان (مقدمه و تصنیف ) ساخته شهرام ناظری شعر مجذوب علیشاه

۳ـ یار مرا .... ( قطعه ضربی ) ساخته جلال ذوالفنون تنظیم اواز شهرام ناظری

۴ـ قطعه ضربی ساخته جلال ذوالفنون

روی ب

۱ـ آن کیست ... ( بداهه نوازی و بداهه خوانی )همنواز آوز جلال ذوالفنون

۲ـ ارغوان (تصنیف ) ساخته شهرام ناظری شعر حافظ

روی الف

هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که جرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در ایینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری



یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت جون عشقی که در جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به اتش گفت کین اشوب چیست مر تورا زین سوختن مطلوب چیست

گفت اتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم

زان که میگوفتی نییم با صد و مود همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است



یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشعوح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ کوه تور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بهر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضه امید تویی راه ده ای یار مرا

روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

دانه تویی دامتویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام به مگذار مرا

این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبدی ابن همه گفتار مرا

روی ب

ان کیست کز راه کرم بامن وفا داری کند بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی ارد به دل پیقام وی انگه به یک پیمانه می بامن وفا داری کند

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود ازاو نومید نتوان بود از او باشد که دل داری کند

پشمینه پوش توند خو از عشق نشنیدست بو از مستیش رمزی بگو تا ترک هشداری کنم

زان طره پر پیچ خم سهل است اگر بینم ستم از بند و زنجیرش جه غم ان کس که عیاری کند

با جشم پر نیرنگ او حافظ نکن اهنگ او کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند



بتد دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد بهار عارضش خطر به خون ارغوان دارد

ز جشمش جان نشاید برد کز هر سو که میبینم کمین از گوشه ای کردست و تیری در کمان دارد

خدارا داد من بسپان از او ای شحنه مجلس که می با دیگران خوردست و با من سر گران دارد

چو اتادست در این ره که ار سلطان معنی را در این درگاه میبینم که سر بر استان دارد

چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 9:29  توسط hamid  | 

بتي دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد

بتي دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد _____ بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يارب _____ حيات جاودانش ده كه حسن جاودان دارد
چو عاشق مي‏شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود _____ ندانستم كه اين درياچه موج خون فشان دارد
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل _____ كه بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان ازو اي شحنه‏ء مجلس _____ كه مي با ديگري خوردست و با من سر گران دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق _____ به غماز صبا گويد كه راز ما نهان دارد
ز خوف هجرم ايمن كن اگر اميد آن داري _____ كه از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
به فتراك ار همي بندي خدا را زود صيدم كن _____ كه آفتهاست در تاخير و طالب را زيان دارد
ز سرو قد دلجويت مكن محروم چشمم را _____ بدين سرچشمه‏اش بنشان كه خوش آبي روان دارد
ز چشمت جان نشايد برد كز هر سو كه مي‏بينم _____ كمين از گوشه‏اي كردست و تيراندر كمان دارد
بيفشان جرعه‏اي بر خاك و حال اهل دل بشنو _____ كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستان دار
چه عذر بخت خود گويم كه آن عيار شهر آشوب _____ به تلخي كشت حافظ را و شكر در دهان دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 9:17  توسط hamid  |